ساده اما سخت
درباره وبلاگ


خدایا قلبم را پر از مهربانی کن و محبت را از من نگیر




نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید هفته :
بازدید ماه :
بازدید کل :
تعداد مطالب : 104
تعداد نظرات : 45
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


نويسندگان
صدرا

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
سه شنبه 30 آبان 1391برچسب:, :: 17:3 :: نويسنده : صدرا

دروغ نمی گم؛

چند روزه تو خودم هستم چند روزه که مثل همیشه نیستم، خندهام واقعی نیست. چند روزه از اینی که هستم بدم اومده راستشو بخوای چند روزه دلم شکسته.

چند روزه به زحمت جلو اشکمو می گیرم. چند روزه از همه چیز سیرم. چند روزه هوای ابری شهر چنگ به دلم می اندازه.

وقتی روحم کسله بدنم خواب الود میشه و الان چند روزه که خیلی زیاد می خوابم و جایی رو برای گردش کردن دوست ندارم.

و چند روزه که غمی مثل کوه سنگینه تو قلبم که حتی نمی تونم برای کسی از اون بگم.اخه چند روزه حرف تو روی قلبم سنگینی می کنه که حتی نمی تونم از اون حتی با خودت حرف بزنم.حرفت برام خیلی سنگینه و هنوز نتونستم فراموشش کنم که حتی با زمزمه کردن هر روزه  اون بیشتر و بیشتر فرو میره تو قلبم این خنجری که دسته اش در دست توست و حتی شاید خودت هم یادت نیاید اما دل من بد جوری از اون گرفته.

 موندم که چی درسته.

من رو نمی تونید بیدار کنید دوستان چرا که خودم رو بخواب زدم. پس زحمت نکشید.

 

 
شنبه 27 آبان 1391برچسب:, :: 12:41 :: نويسنده : صدرا

تا جایی که من یادمه و شنیدم عشق ابدی بود و فراموش هم نمی شد و داستان ان نسل به نسل منتقل میشد. حالا یا آن مجنون و ان فرهاد ها قلبشان را دائم جایی نبسته بودند که عشقشان ابدی شد یا ان لیلی و ان شیرین ها از جنس دیگری بودند.(البته شیرین که خسرو را داشت و لیلی هم که مجنون رو دیوانه فرض میکرد). جالب هست که من  تازه گی از یکنفر شنیدم که عشق موقت است و چیزهایی از جنس ابد ان را پوشش میدهند که دیده نشود. پس باید این عشق را درباره اش اندیشید چون احتمالا عشق نیست و فرد دچاره توهم شده.

عزیزم برو معنی عشق رو درک کن ببین می توانی همچون  مجنون شوی و  بادیه پیمایی کنی یا که فرهاد شو تا کوه را بشکافی تاز ان وقت شیرینت با خسرو به بازدید کار تو بیاید  و تو باز هم دیوانه اش باشی، بعد ببین باز هم عاشقی.

(یادتان گرامی ای مجنون و فرهاد و ویس و رامین با احترام زیاد به قلب با محبتتان)

کاش عشق حرمت داشت

 

 
دو شنبه 22 آبان 1391برچسب:, :: 1:46 :: نويسنده : صدرا

وقتی یکی زبون خوش حالیش نباشه یا باید سرش داد بزنی یا دیگه بهش اهمیت ندی و حرفهاشو نشنیده بگیری.

چند وقت پیش می خواست بره سفر و اومد از من لباسی رو قرض خواست و من از روی مهربانی یکی از اونهایی که لازم هم داشتم و جنسش هم نخ بود و مثل اون هم برام پیدا کردنش سخت بود رو بهش دادم. خوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــ به سلامتی رفتند و بعد از 15 روز برگشتند و ما هم بابت به سلامت رسیدنشان شاد هم بودیم و فراموش کرده بودم که چه به او داده بودم تا بعد از ده روز از امدن رفتند به ولایت و این هم بماند باز هم ده روز گذشت یه روز لباس مشابه آن را پوشیدم برم بیرون که وقتی اون رو دید با یه بی تفاوتی گفت اون که به من داده بودی رو پاره کردم و بقچه کردمش حالا قیافه من جالب بود دیدنش، بهش میگم چرا می گه اخه جنسش بد بود منم پارش کردم و گذاشتم ولایت، میگم ده روز تو خونه بودی چرا از من نپرسیدی می خوامش یا نه در ثانی مگه من خودم نمی تونم بندازمش دور، حالا چرا پارش کنی دوست داشتم دهنم رو باز کنم هر چی از دهنم در میاد بهش بگم تازه با یه حالتی میگه پول میدم برو بخر، میگم هنرمند من الان اراده کنم ده تاشو می تونم بخرم اما مثل اون و از اون جنس نیست که بخرم اصلا قیمتی نداره ادم حسابی.

 تو از کی تا حالا جنس شناس شدی، ببخشید که لباسی از جنس ابریشم ندادم بهتون اخه یادم رفته بود که تو ابریشم پوشی.

ولی در کل این آدم معنی قرض رو نمی دونه و هر چی بهش بدی پشت گوشت رو دیدی اون رو دیدی و همیشه به عبارتی می خواد خر مرده نعل کنه و بدتر از اون اینه که از مال تو چه خوب می بخشه و به دیگران هدیه میده و تمام وسایل منو به من دید نداره و میگه تو برو جدید بخر این رو بده به من که با تمام حماقتش هدیه بده که بگن چقدر این آدم دست و دلبازه و کسی نمی دونه داره پول تف میزنه که نمی دونم به کجا برسه.

بماند که این در طی چند ماه اخیر این دومین باره که از امانت دادن چیزی به کسی به غلط کردن افتادم آهای احد الناس اگه از من قرض بخواین بهتون هیچی نمیدم و راحتترم بگم ندارم تا اینکه اینطور حرس بخورم و اون یکی چون خوشش اومده ازش به دروغ بگه پاره شده و این یکی برای اینکه ببخشه به کسی دروغ میگه حالا من که راضی نیستم برای هیچ کدوم مهم نیست اون که جلوی خودم می پوشه و ابله برای اینکه صاحبش بشه کوتاهش کرده و فاتحه ریختش رو خونده.

من می خوام خوب باشم اما اگه اینها گذاشتن. اما بمیرن این دو نفر دیگه برای من رفتن تو لیست سیاه اون اولی که طماع هست بماند و این دومی که خودش رو میزنه به خریت چه کنم

اوه الان یادم اومد که براش یه لباس خوب کادو اوردم از کیش ابله پوشید و رفت ولایت که پز بده بخشیدش و گفت گم کردم (اخه تو اتاق 8 متری کجا گمش کردی)و بعد از سادگیش به یکی گفت که داده به خواهرش و نتیجه اخلاقی این شد که از اون به بعد که رفتم سفر کوفت هم براش نیاوردم وخوب شد می خواستی آدم باشی تا مفته چیز زیاد گیرت بیاد اما عزیزم همه رو باختی و خودت رو زود نشون دادی و ممنون که زیاد نگذاشتی حماقت کنم.

ای بابا هر چی بهش میدم میگه فلانی گفت قشنگه بهش دادم بذار همون فلانی به خودم بگه تا من بهش بدم شاید اگه از من بگیره بیشتر خوشش بیاد.

این دو نفر نمره منفی آوردند ، شما که مثل این دو نفر نیستید.

آیا این کار و حال من از خصاصت است یا حماقت آنها؟

 
دو شنبه 22 آبان 1391برچسب:, :: 1:9 :: نويسنده : صدرا

داستان از این قرار بود که شبی شیخی برای استراحت به کاروانسرایی رفت که صوفیان گرسنه در آن جمع بودند و وقتی ان شیخ به انجا رسید برای او داستانی در نظر گرفتند و چند نفر از انها خر او را که به خادم خانقاه سپرده بود را به زور گرفتند و فروختند و غذای بسیار تهیه کردند و جشنی به پا کردند و شیخ را هم دعوت کردند و همه با هم میرقصیدند و می خواندند خر برفت و خر برفت و خر برفت و همه خوردند و نوشیدند، شب گذشت صبح که شیخ بیدار شد و بار خود را بست صوفیان رفته بودن وقتی او سراغ خرش را از خادم پرسید او گفت که دیشب صوفیان آن را بردند و فروختند و وقتی خواستم به تو خبر بدهم دیدم تو خود هم با آنان در حال پای کوبی هستی.

حالا دقیقا این داستان من شده که شاد از اینکه او غذایی باب طبع من پخته گرچه که مثل همیشه بود و آن را سوزانده بود با مغزی خام اما بهتر از هیچ چیز بود و ناگفته نماند که چه همه هم پخته بود بر عکس اینکه ناخن خشک است این بار ناپرهیزی کرده بود. من تازه دیشب بعد از 3 روز فهمیدم ای دل غافل داستان من هم شده مثال آن شیخ و این دست و دل بازی از کیسه من بوده نه از مال خودش و پررو به روی خودش هم نیاورد که من گفتم دست به وسایل این قسمت نزنه و اینها اما و اگر دارد و جالب اینجاست که من هم آن شب خوردم و در خیال او خوانده ام خر برفت و خر برفت و خر برفت.

و بدی داستان در این است که تا ته این ماجرا را در نیاورد و همه را گنده پخت نکند دست بردار نیست و اولین گزینه او برای غذا پختن این غذا خواهد بود.(جون مادرت حداقل درست بپز و حرص نزن آخه برای خوردن خریدم و چون گند میزنی همیشه، مثلا از دست تو دور گذاشته بودم و نمی دونستم خیلی فضولی، فضول دیگه من از رو رفتم اما تو نه دست نزن و به هر چه خوردنی هست گند نزن)

 

 
سه شنبه 9 آبان 1391برچسب:, :: 9:22 :: نويسنده : صدرا

 

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش