|
یک شنبه 26 شهريور 1391برچسب:, :: 17:16 :: نويسنده : صدرا
چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد دل را به کم و بیش دژم نتوان کرد کار من و تو چنانکه رای من و تست از موم بدست خویش هم نتوان کرد
واقعا وقتی دربرابر سرنوشت هیچ توانایی نداریم پس این همه عذاب برای چه و به چکار میاید این همه بدی در حق هم. این جمله که ادمی را به اه و دمی است را من در سفیدی محض و سکوت در خلع و احساس فنا در لحظه تصادف به طور کامل لمس کردم دوست ندارم شعار بنویسم یا عرفانی اما خیلی چیزها را بهتر احساس میکنی و میفهمی که مرگ خیلی نزدیک است و امکان دارد زمانی بیاید که برنامه زیاد برای فردایت گذاشته ای اما دیگر فردایی برایت نیست و چه خوب که من سنجیدم همان لحظه که در زمان کوتاه و برای من بلند بود و حقی را بر عهده خود نددم و فقط غم دو نفر دلم را رنجاند که یکی ارام جانم هست و اولین کسی بود که یادش کردم و به بالینم امد و از همه مهمتر پدرم بود که تا از سلامتم اگاه نشدم خبری به او ندادم تا ازرده نشود و پشتم از غمش نلرزد و فهمیدم شادی او از سلامتیم بیشتر ارزش دارد برایم. اما چه زود رنج میشود ادمی در پس هر حادثه ای و چقدر حساس شدم من و چقدر به فکر فرو میروم و نمیدانم به کدام عمق ادمی فرو میروم گم کردم خودم را بیشتر از انچه گم بودم در روزگار. نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |