|
شنبه 27 خرداد 1391برچسب:, :: 17:50 :: نويسنده : صدرا
خنکای عصر و گرگ ومیش شدن هوا بعد از یه روز آفتابی و سکوت محوطه هتل بعد از آن همه جنب و جوش مردمی با ملیتهای مختلف که بدون در نظر گرفتن سیاستهای خاص این دوره شاد در کنار هم روز را شب میکنند و این موقع در لابی در ارامش نشستند مارا به کنار استخر میکشاند تا رها از هزار اما و اگر و بدون دقدقه در کنار هم بنشینیم و تلخی کاممان را به خوشی دلمان شیرین کنیم و من بی پروا سر بر روی شانه اش بگذارم و بتوانم بدانم که او از آن من است تا هیچ محدودیتی نداشته باشیم. ارامشی بود آن روزها در وجودمان و چه راحت با دانستن اینکه کسی متوجه گفته های ما نیست در هر موردی صحبت میکردیم و سرخوش سربسر پسرک بی دست و پای بارچی می گذاشتیم که امکان نداشت از هر چند سفارش یکی از دستش نیافتد و یا دختر مهماندار را و یا پسر چشم چرانی را که اینجا تنها مانده بود و با حسرت زوجهای شاد را دست در دست میدید. و مکانی نبود که در شیطنتهای کودکانه مان سرک نکشیده باشیم. در کنار هم فضای شب را با صدای خنده هایمان پر میکردیم، من و او در آنجا ما بودیم و او گفت فهمیده که بی من و من بی او نمیتوانیم و چه قصه ایست عشق ما که حال او و من دور از همیم. نظرات شما عزیزان:
سلام
بين دوقسمت خاطراتتون خيلي فاصله افتاده ها! پاسخ:درست میگید اما روزهای پر مشغله مانع از یادآوری خاطرات خوش میشه حرف برای گفتن زیاد دارم و وقت برای نوشتن کم ![]()
![]() |