|
چهار شنبه 26 بهمن 1390برچسب:, :: 9:5 :: نويسنده : صدرا
واقعا دلم گرفته، دلم از اونی گرفته که روزی برام اوج رهایی و شادی بود. روزی و روزهای شاد گذشته که به خاطرم میاد بیشتر دلم رو ازار میده. به اونی که دل بستم و مال من نیست به اونی که اصلا تو فال مننیست و همه دنیای منه، اونی که ندیدنش همه روزمو سیاه میکنه اونی که روزها سعی کرد عشق را در من زنده کند و حال از این همه شور فراریست. نمیدونم چه کنم، و چطور دلم را از این گرداب بی پناهی نجات بدم، با این شخصیت عجیبم چه کنم و جالب اینجاست که من حتی تو تنهایی هم نمی تونم گریه کنم تا سبک بشم. واقعا دوست دارم حرف دلمو راحت بگم و راحت بدون اینکه کی چی فکر میکنه گریه کنم. خسته شدم از این همه مراعات و ندیده شدن خسته شدم از اینکه باید نباشم تا بفهمند روزی بودم و احساس نشدم. نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |