|
|
درباره وبلاگ
خدایا قلبم را پر از مهربانی کن و محبت را از من نگیر

خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 17
بازدید ماه : 16
بازدید کل : 82678
تعداد مطالب : 104
تعداد نظرات : 45
تعداد آنلاین : 1
|
|
|
|
|
|
|
دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 16:1 :: نويسنده : صدرا
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود.
خداگفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا!
نظرات شما عزیزان:
|
|