|
شنبه 28 مرداد 1391 :: 21:22 :: نويسنده : amma
خیلی دلم گرفته و به کار و افکار و دل خودم گیرم
جمعه 27 مرداد 1391 :: 12:48 :: نويسنده : amma
وای من از این ترس، منو این همه دلهره چی اومده به سرم که اینطور شدم با اون همه صلابت طوفانها هم توان در هم شکستنم رو نداشت و این یک هفته من چه حالی داشتم از چه ترسیده بودم نمیدانم اما سخت گذشت به من و سخت کردم روزگار را به اطرافیانم و اما یه لطفی داشت این مهمون ناخواسته و اون، این بود که فهمیدم که خیلیها دوستم دارند و به فکرم هستند و غم من غم اونها هم هست و از صبح زود توی این ماه رمضان که اکثرا در خواب هستند پیگیر کارهای من بودند و تازه فهمیدم آدمها به مدلهای مختلف ناراحت میشن که تو اون حال و احوال باز من باید نگران حال اونها باشم و تازه این باز بشه باری روی افکارم. اما خیلی بد شد به خاطر این مهمون ناخونده باید از این به بعد کمتر غصه بخورم و این هم که برای من یه محدودیت بزرگه چون عادت دارم برای همه کارها نگران باشم چه در مورد خودم چه در مورد هم خونها و چه در مورد همقدمم و چه در مورد هم اهدافم
جمعه 20 مرداد 1391 :: 04:43 :: نويسنده : amma
داشتم پای تلفن گل میگفتم و میشنیدم با همقدمم و داشتیم میگفتیم که چه خوشیم با هم و من جلوی آیینه در حال حاضر شدن برای رفتن به مراسم احیا به خانه همسایه بودم وخودم رو توی آیینه برانداز میکردم که چشمم به برجستگی زیر گلوم افتاد و دنیا دور سرم چرخید خدایا باز این دیگه از کجا سر زده دستام یخ زد وای من چی میتونه باشه و اون مهربون از اون طرف گوشی میگفت احتمال به خاطر فشار عصبی بو ده صبح برات پیش اومده یا نهایت گواتر است که درمونش میکنی خوب شد با اون در حال صحبت بودم و بد که در سفر است و دلم نمیاد سفرشو خراب کنم. خدایا دیگه این لعبت جدید را به من هدیه نده که هنوز در پی برطرف کردن موارد گذشته نرفتم با این وجود این رو کجای دلم بنشونم. بینهایت زیر بار فشار روحی هستم و زبانم یاری نمیکنه تا راحت گله کنم یا به دل دیگران خون کنم که من چه به حالم میگذره. خدایا یاریم کن تا اگر صلاح تو بر هر چه در سرنوشتم هست را بتوان در وجودم و اندیشه ام بپذیرم
پنجشنبه 19 مرداد 1391 :: 13:50 :: نويسنده : amma
خسته ام از این همه افکار و عقاید پوچ، خسته ام از بس به خاطر افکارتان از همه بریدم، خسته ام که باید ندید بگیرم همه تان را. خسته ام و چاره ای جز سکوت و نگاه کردن به شما و در افکارم دنبال یه مکان دوردست بگردم تا دیگر نباشد آشنایی که اینطور دلم را آزار دهد و فقط زندگی کنم و بدون اینکه دیگر بدانم افکارتان را و شما را آزاد بگذارم تا به هر چه می خواهید فکر کنید و من هم راحت زندگی کنم. و اگر این تنها دلیل ماندنم نبود تا به حال مدتها بود که این مکان را فتح کرده بودم و آرام و آسوده به کارم میرسیدم.
سهشنبه 17 مرداد 1391 :: 22:28 :: نويسنده : amma
یار سفر کرده بازا که خانه دل بی تو زندونه و روزها همچون سال است برایم.
یکشنبه 08 مرداد 1391 :: 00:46 :: نويسنده : amma
برای تو که هر روز یه سر حتما اینجا میای
چهارشنبه 04 مرداد 1391 :: 14:56 :: نويسنده : amma
ویلیام شکسپیر میگه : آنچه آسیب دیده بتدریج بهبود مییابد ، پس با خود مهربان باشید و بدانید غمها به آرامش میرسند. پس انتخاب كنید كه رضایت و شادی میخواهید و به گذشته فكر نمیكنید. حالا فقط امكان حركت به آینده است. به خود فرصت بدهید با رعایت موارد فوق تجربههای تلخ را با افكار خوش پشت سر بگذارید. آخه فدات شم ویلیام عزیز چطور میشه به گذشته فکر نکرد و خاطرات را به خاطر نیاورد و با خاطرات خوش اوقات را سپری کرد من هر وقت به این واژه فکر میکنم احساس فنا میکنم خدا آن روز را نیاورد
دوشنبه 26 تیر 1391 :: 23:06 :: نويسنده : amma
خدایا آدمات اذیتم کردن خدایا دلم گرفته و جایی نیست تا برم داد بزنم و یه دل سیر گریه کنم تا تموم بشه این اشکهای بی موقع. خدایا اگه از چیزی که ارومم میکرد دلم بگیره چه کار کنم حالا که این حالمه چه کنم. کجایی خدا آدرسو یاد ندارم هر جا که فکر میکردم دارم با تو درد دل میکنم اشتباه بود. خیلی حرفها دارم از اون که همه احساسمه گله دارم اونکه ساخت یه روح ویران را. تو بگو اگه مرحمم بشه دردم دیگه چه می توانم بکنم . هیچ کس تنهاییم را حس نکرد لحظه ویرانیم را حس نکرد در تمام لحظه هایم، هیچ کس وسعت حیرانیم را حس نکرد آن که سامان غزلهایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد
یکشنبه 25 تیر 1391 :: 01:18 :: نويسنده : amma
خدایا به قلبم، آرامش و به افکارم، تمرکز و به احساسم، سکون و به نفسم، استحکام و ایمانم را زنده نگهدار تا در این تنهایی بتوانم با یادش روزگارم را سپری کنم و بتوانم بدون وجودش زندگی را تحمل کنم که بدون(نفس) و نفسم زندگی سخت خواهد بود. خدایا تواناییم را به من باز گردان و سختم بساز که شکننده شده ام و لرزش اشک را از چشمانم بگیر تا نداند کسی حال روزگار ابریم را، خدایا هرچه را احساسم، به من گوشزد می کند را در وجودم سرد گردان، خدایا لذتهای بی ارزش که باعث دلخوری و غمگینیم می شود را از من بگیر، خدایا بگذار بشوم همان که در چشمانم رازی بود ناشناخته و سختی دلم مانع از ریزش اشک و غم پنهانم می شد، خدایا به یادم بیاور که چگونه کسی نمی دانست از درونم، خدایا طاقتم را افزون کن، تا شوم همان که راه نفوذی در من نبود، خدایا تنهایی را برایم آسان کن تا نگیرد دلم از بودن دیگران با یکدیگر، خدایا لذت تنهایی را به من بازگردان تا کمتر آزرده شود قلب عاشق محبتم، خدایا این عشق را از من بگیر هرچند که زیباترین هدیه تمام زندگیم از تو بود. باعث آزار شده ام، صبرم را افزون کن، خدایا نعمت اشک را از من بگیر تا زلالی آیینه چشمانم آشکار نسازد راز در پس سیاهیش را. خدایا خاطراتم را از یادم دور کن تا نیازارم با یادآوری شیرینیش (هوسم) را، خدایا بگذار نخواهم بدانم که چرا دیگر آرامش نمی آفرینم، خدایا خندیدن و شاد بودنم چرا زود خسته می کند اطرافیان و -عمرم- را. خدایا کنج اتاقم را برایم دنیایی گردان تا بتوان ساعتها و روزها را در این خلوتگاه بدون دلگیری و حوس، کلبه بارون سپری کنم. خدایا از یادم ببر خاطراتم را تا ندانم چقدر تنها شده ام خدایا این اشک را از من بگیر تا دنیا را در پس این پرده لرزان نبینم. خدایا احساسم را از من بگیر. خدایا با این همه خاطره چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|||||||||||