|
پنجشنبه 09 شهریور 1391 :: 23:46 :: نويسنده : amma
به اندازه ای که مهربونی رو تو چشمای اون در مورد دیگران میدیم تو آیینه و تو چشمهای خودم که میگن مهربونم نمیدیدم و اگه حتی کسی رو ندیده و نشناخته میشنید که کمک نیاز داره و کاری از دستش بر می امد رو انجام میداد و این رو تو رفتارش میدیدم که از کارش احساس ارامش میکنه انگار کسی مشکل خود اون رو حل کرده، هیچ وقت ندیدم از محبتش به دیگران مغرور یا مشعوف بشه و فقط همون ارامش تو چشماش بیشتر می شد و حالا اون چشمها پر درده و همش ترسش از اینه که درمون نداشته باشه و همه شواهد نشونه این امر هست. و من هم نمیتونم برای اون قلب نگران کاری بکنم و البته هیچ کدوم از اونهایی که آرامش بعد طوفان رو او براشون محیا کرده. بارها به من یک نفر کمک کرده و اصلا طمعی هم نداشته و حالا فقط میتونم براش دعا کنم . شاید خدا از صدای من و اینکه برای اون کمک بخوام دری رو برای حل مشکلش باز کنه و اما موندم که چی و چطور بگم که دل خدا برای ناله های من بسوزه و باز هم ارامش رو به چشماش بیاره. خدایا به حرمت نفس عملش و به حرمت دل پاک و مهربونش، خدایا به تعداد قلبهایی که مسبب آرامشش او بوده، ارامش رو از اون نگیر خدایا ابرو و اعتباری که اونو از ادمیت غافل نکرد، در گرداب اما و اگرها مونده و تو قادری هر سختی را به ارامش بگردانی. با تمام وجودم ارزو میکنم، چون میدونم که همه اقداماتش از روی دلسوزی بوده از این طوفان به سلامت بگذره. من با تمام نا توانیم و به حرمت دلش قبل از طوفان و حالا در اوج بلا و با هر آینده ای قول میدم قدر دان محبتش باشم و به جواب ارامشی که به قلبم داده فقط بمونم که بدونه هر کی او براش قدمی برداشته از یاد نخواهد برد و من ماندگار ترینم در
پنجشنبه 09 شهریور 1391 :: 02:09 :: نويسنده : amma
فکرشو بکن دور و برم پر از کاغذ، و پرونده هایی هم که باید مرتب می شد همه روی زمین چینده شده و و همه چیز به هم ریخته تا همه رو با هم مرتب کنیم. حدود ساعت دوازده بود و گرم کار بودیم و من و همکارم تنها بودیم و بقیه بچه ها و مدیران دفتر در فنی موسسه مشغول بودن که زنگ در به صدا درامد من با تلفن صحبت می کردم که همکارم با چهره وحشت زده گفت که بازرس دم در هست. تلفن رو نا تمام از طرف خداحافظی کردم خدایا کجا رو تو این چند ثانیه جمع کنم و حسابی شوکه شده بودم . گوشی رو برداشتم و رفتم تو اتاق که به همه خبر بدم یا یه جا پیدا کنم که بمیرم از غصه.با خودم گفتم کار همه به باد رفت و کار از کار گذشت که در اتاق باز شد و این مدیر شیرین ما با خنده وارد شد و با چهره شیطونی گفت می خواستم ببینم چه میکنید وقتی بازرس بیاد واقعا که نزدیک مار و به کشتن بدی اخه اما بعد خندیدیم واقعا به اون صحنه حال خودمان. خدا فردا را به خیر بگذرونه و هفته اینده و امتحانات رو هم
سهشنبه 07 شهریور 1391 :: 18:34 :: نويسنده : amma
الان ساعت 6 بعد از ظهر است من تازه نهار خوردم البته وقتی تونستم به استرسم غلبه کنم بعد کمی هم صحبتی با اون که اروم میکنه دلم رو، خسته شدیم یک ساله قراره این بازرس محترم بیاد و نحوه کار مارو بررسی کنه. دیگه همه همکار های من و خودم یه کابوس دایم داریم که اینها این ماه میان یا ماه آینده و البته بعد این استرس وارده یه مدت به خواب میریم و باز ما رو یه شوک میدن. خدایی آزار دهنده است یادم نمیره دفعه اول که شنیدم می خواهند بیایند و اون هم بعد موج کاری مهر ماه ما بود واقعااز خستگی و شوک نشستم به حال خودم گریه کردم و در لحظه تصمیم گرفتم محل کارم رو عوض کنم. اما واقعا کارمو دوست دارم پس قرار گذاشتم بعد امدن و رفتن بازرس من هم برم. اما نه، وقتی این همه کارمو دوست دارم و سختیشو تحمل می کنم پس ارزش داره برام یا شاید هم دلیلش ؟؟؟ می تونه باشه. خلاصه موندیم و تا امروز هم که این بازرسها نیامدن. دلشوره دارم و پر استرس هستم تازه بعد این موج سخت امواج امتحانات پایان ترم نفسی از من خواهد گرفت. واقعا از نظر روحی خسته ام، اما به خاطر اون که برام دنیاها ارزش داره اصلا به روی خودم نمیارم تا اون هم دلگرم باشه اما دارم می ترکم از خستگی و کلافگی. کی شنبه میشه خدا. این تابستون اصلا خوش نگذشت و نتونستم از اون لحظه هایی که ادم خوشش میاد در خنکای نسیم کولر بره تو خوابی که نمیشه گفت خواب است و در اون حالت خلصه کلی فکر از ذهنت عبور رو، داشته باشم یا اصلا زمانی رو نداشتم که به خودم برسم چه به اینکه به بطالت بگذرونم. کلافه هستم و احساس میکنم در نوشتن هم تمرکز ندارم. اما کمی سبک شدم با نوشتن. به امید همین شنبه که برای گروه ما خوشایند است.
بعدا نوشت: شنبه اومد اما خوشایند نبود و خستگیم چندین برابر شد و باز هم استرس، خسته ام، خسته.
شنبه 28 مرداد 1391 :: 21:22 :: نويسنده : amma
خیلی دلم گرفته و به کار و افکار و دل خودم گیرم
جمعه 27 مرداد 1391 :: 12:48 :: نويسنده : amma
وای من از این ترس، منو این همه دلهره چی اومده به سرم که اینطور شدم با اون همه صلابت طوفانها هم توان در هم شکستنم رو نداشت و این یک هفته من چه حالی داشتم از چه ترسیده بودم نمیدانم اما سخت گذشت به من و سخت کردم روزگار را به اطرافیانم و اما یه لطفی داشت این مهمون ناخواسته و اون، این بود که فهمیدم که خیلیها دوستم دارند و به فکرم هستند و غم من غم اونها هم هست و از صبح زود توی این ماه رمضان که اکثرا در خواب هستند پیگیر کارهای من بودند و تازه فهمیدم آدمها به مدلهای مختلف ناراحت میشن که تو اون حال و احوال باز من باید نگران حال اونها باشم و تازه این باز بشه باری روی افکارم. اما خیلی بد شد به خاطر این مهمون ناخونده باید از این به بعد کمتر غصه بخورم و این هم که برای من یه محدودیت بزرگه چون عادت دارم برای همه کارها نگران باشم چه در مورد خودم چه در مورد هم خونها و چه در مورد همقدمم و چه در مورد هم اهدافم
جمعه 20 مرداد 1391 :: 04:43 :: نويسنده : amma
داشتم پای تلفن گل میگفتم و میشنیدم با همقدمم و داشتیم میگفتیم که چه خوشیم با هم و من جلوی آیینه در حال حاضر شدن برای رفتن به مراسم احیا به خانه همسایه بودم وخودم رو توی آیینه برانداز میکردم که چشمم به برجستگی زیر گلوم افتاد و دنیا دور سرم چرخید خدایا باز این دیگه از کجا سر زده دستام یخ زد وای من چی میتونه باشه و اون مهربون از اون طرف گوشی میگفت احتمال به خاطر فشار عصبی بو ده صبح برات پیش اومده یا نهایت گواتر است که درمونش میکنی خوب شد با اون در حال صحبت بودم و بد که در سفر است و دلم نمیاد سفرشو خراب کنم. خدایا دیگه این لعبت جدید را به من هدیه نده که هنوز در پی برطرف کردن موارد گذشته نرفتم با این وجود این رو کجای دلم بنشونم. بینهایت زیر بار فشار روحی هستم و زبانم یاری نمیکنه تا راحت گله کنم یا به دل دیگران خون کنم که من چه به حالم میگذره. خدایا یاریم کن تا اگر صلاح تو بر هر چه در سرنوشتم هست را بتوان در وجودم و اندیشه ام بپذیرم
پنجشنبه 19 مرداد 1391 :: 13:50 :: نويسنده : amma
خسته ام از این همه افکار و عقاید پوچ، خسته ام از بس به خاطر افکارتان از همه بریدم، خسته ام که باید ندید بگیرم همه تان را. خسته ام و چاره ای جز سکوت و نگاه کردن به شما و در افکارم دنبال یه مکان دوردست بگردم تا دیگر نباشد آشنایی که اینطور دلم را آزار دهد و فقط زندگی کنم و بدون اینکه دیگر بدانم افکارتان را و شما را آزاد بگذارم تا به هر چه می خواهید فکر کنید و من هم راحت زندگی کنم. و اگر این تنها دلیل ماندنم نبود تا به حال مدتها بود که این مکان را فتح کرده بودم و آرام و آسوده به کارم میرسیدم.
سهشنبه 17 مرداد 1391 :: 22:28 :: نويسنده : amma
یار سفر کرده بازا که خانه دل بی تو زندونه و روزها همچون سال است برایم.
یکشنبه 08 مرداد 1391 :: 00:46 :: نويسنده : amma
برای تو که هر روز یه سر حتما اینجا میای
|
|||||||||||