|
شنبه 06 خرداد 1391 :: 18:52 :: نويسنده : amma
با این کارش اعتمادمو از همه از بین برد و حالا فکر میکنم که همه منو مثل اون نگاه می کنن من دلم نیامد شرم نگاهشو ببینم وقتی گفت لباسی که از من قرض گرفته پاره شده و با خودم گفتم فدای سرش چرا برای مال دنیا باید یک آدم رو شرمنده کنم و از حق خودم به خاطر اون گذشتم و دیگه سوال نکردم و و فقط نصف قیمت لباسی رو که بهش داده بودم و خودش خواست رو گرفتم و خودم ضرر کردم گرچه حالا حتی با قیمت واقعیکه پرداخت کرده بودم اون لباس رو هم نمی تونم بخرم چه برسه به نصفه قیمتش که بمن داد. حتی پول کامل لباسی که خودم فقط چند بار پوشیده بودم و تقریبا نو بود و دوستش هم داشتم رو هم نگرفتم چرا چون اون ناراحت بود و دوست نداشتم بیشتر از این شرمنده بشه و دیگه فراموش کردم که اون لباس رو داشتم تا دیروز که فهمیدم به من دروغ گفته و لباس پاره نشده و به قول راوی می خوسته با من شوخی کنه اما اگه شوخی بود بعد دو هفته باید میگفت یا وقتی دور هم بودیم دستم میگرفتند و می خندیدیم اما نگفت ولی چه حالی شدم وقتی فهمیدم ده دقیقه فقط سکوت کرده بودم که راوی کلافه شده بود و هرچی دورم می گشت نگاهش نمیکردم که باعث شد حاشا کنه که بابا من دروغ گفتم، ناخود آگاه اشکام ریخت و گفتم من خودم تنش دیدم که دیگه طرف درست قضیه رو لو داد ازاینکه که مراعات حال اون آدم رو کرده بودم متنفر شدم و با خودم مجسم کردم که وقتی من نخواستم شرمشو ببینم و بدون سرکوفت زدن از پیشش رفتم حتما یک پوز خند هم نثار من کرده و کار منو از خریتم دونسته نه از محبتم و خوشحال شده که لباس مورد علاقه اش رو یک سوم قیمت بدست آورده و من که صبح تا شب محل کارم با هزار درد سر و سختی حقوقی میگیریم و به نظر اون مفتی مفتی پول می گیرم به جاییم بر نمی خوره آره نه پاره شدن نه گم شدن اون لباس چیزی از من کم نمیکنه اما دیروز به معنی واقعی دلم شکت و موندم تو کار خودم که من مهربونم یا خر که میتونن منو گول بزنن یا اون زرنگ بوده و برد کرده و من احمق که بازنده شدم. باشه آدمها خیلی از شما تا به حال به من ضرر رسیده و ندید گرفتم و باز به خیال خودم مهربونی کردم اما دیگه بسه دیگه مهربونی نمیکنم و فقط به فکر خودم میمونم و اما باز هم مثل شما نخواهم بود که از دیگران برای خودتون پله میسازید تا به خواسته هاتون برسید. فقط دیگه کاری براتون نمی کنم. اون هم از اون یکی دیگه که باید زنگ بزن تا ثابت کنم که بفکرش هستم و اون فقط وقتی زنگ میزنه که پول قرض میخواد درسته که همیشه هم پول رو برگردونده اما این هم زشته که وقتی پول بخوای زنگ میزنی و دیگه از من یادت میره بماند، که اون یکی دیگه کلا یادش رفته. حالا واقعا من خرم یا مهربون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شنبه 06 خرداد 1391 :: 17:54 :: نويسنده : amma
میرم ازش سوال میکنم و میگم که من در این مورد اشکال دارم و متوجه نمیشم و یک بار به زبون خودش توضیح میده باز می گم که من متوجه نمیشم روان تر توضیح بدین این بار بدتر میپیچونه میگم آخه پس چرا جواب یک چیز دیگه است. داد میزنه که همکارم این اطاق رنگش پریده وقتی میام پیشش ولی باز هم پافشاری میکنم که خودم هم متوجه کاری که اون میگه انجام بدم بشم اما باز حرف خودشو می زنه و متوجه میشه من توجیه نیستم پس میگه همین که من میگم انجام بده درست میشه اما من میدونم که از بیحوصلگی این رو میگه ودقیقا مثل سوالات پیشینم که او روشی رو گفت و من انجام دادم و حالا که خودش چک میکنه میگه بدبختمون کردی و اصلا قبول نمیکنه که خودش اینطوری گفته که احتمالا به خاطر بی حوصلگیش بوده کاش سندهاشو نگه داشته بودم و این بار البته نگه میدارم که بفهمه کی باعث اشتباه میشه آخه من چون گیر کردم میپرسم اگه یاد داشتم پیش اون نمیرفتم که؟؟؟؟ حالا باز خودش هم بعدا که آروم میشه میگه مشکلتون حل شد خوب آخه ببین من چی میگم بعد جواب بده خودم یاد دارم درصد و قوانین رو از اینترنت در بیارم اما این فرق میکنه آره میدونم ضرب در 12 منهای مقدار مشخص شده در درصدهای مشخص شده برای مقادیر مشخص شده در قانون بعد تقسیم بر 12 یا 365 بعد ضرب در تعداد روزها اما این یه چیز دیگه است. اگه درست باشه که هیچ اما اگه ایرادی پیدا کنه عمرا قبول نمیکنه که خودش اینو گفته
پنجشنبه 04 خرداد 1391 :: 13:55 :: نويسنده : amma
دلم می خواد بنویسم اما نوشتنم نمیاد
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 :: 15:40 :: نويسنده : amma
با لاخره بعد از گذشت 15 روز از آمدن از سفر امروز بعد از گذراندن امتحانی سخت وقت دارم یه کم از سفر به یاد ماندنیمان بنویسم. با پیشنهاد همقدمم که همیشه منو به آرزوهام میرسونه قرار شد یه سفر دور دست بریم من همیشه دوست داشتم برم دبی اما حالا که فرصتش پیش آمد بین دوستان یه سرچ کردیم و البته ابتدا به پیشنهاد همقدم عزیزم مسیر عوض شد و ما راهی ترکیه(آنتالیا و منطقه کمر ) شدیم. بماند که من چمدان به دست ده ساعت نمیدونستم که میریم یا نه.و کلی تصمیم گرفتم تو این ساعات و یکی اینکه برم برا خودم. با خودم مونده بودم که برم یه هفته تنهایی خلوت کنم اما دلم نیامد و تصمیم گرفتم بمونم خونه و یه هفته فقط بخوابم و به خودم و آینده و هزار رابطه و ضابطه فکر کنم.و خیلی راحت دراز کشیدم و خوابیدم و و ساعت شش رفتم بیرون و دیگه فکر رفتن از سرم پریده بود که اول صدای زنگ مبایل و بعد صدای پر هیجان همقدمم که مثل بچه ها ذوق میزد که کارام درست شد.بله تکلیف مشخص شد تا 9 ساعت دیگه میریم اما، اما و باز اما از 9 تا ده باز صدای ضربان قلبم قابل شنیدن بود تا زنگ در به صدا در آمد و دیگه تمام و پریدیم. فرودگاه خودمان که راحت بودیم و ساعت 3.5 صبح سوار هواپیمای ترکیه شدیم که اول راه و در خاک خودمان شوک دیدن مهمانداران زن ترکی برای همه جالب بود و پسرهای شر مسافر مزه پرانی میکردند و اما این صحنه برای خانمها خوب بود و باعث شد راحتتر حجاب از سر بردارند.و بعد 4.5 ساعت، 7صبح به وقت ترکیه به استانبول رسیدیم و اونجا یک مقدار چون ناوارد بودیم اول گیج زدیم و بعد از چک کردن پاسپورتها رفتیم ترمینال پرواز دوم که اونجا دو ساعت منتظر موندیم و چای تیره و تلخ ترکها رو تجربه کردیم که به نظر من فاجعه بود.به آنتالیا که رسیدیم پسر جوانی به اسم جان منتظر ما بود و با وجود ترک بودن روان فارسی صحبت میکرد به حدی که ما فکر کردیم ایرانی است .و باز بعد 45 دقیقه ما به شهر ساحلی کمر و هتل کویین الیزابت که به شکل کشتی مسافربری بزرگی بود رسیدیم و از اینجا بود که لذت و خوشی شروع شد گر چه برای من همیشه یک اما وجود داره و اون اینکه اما دو روز از این خوشی رو امای همیشگی من خراب کرد که ما سریع فراموشش کردیم و یک هفته کنار هم و شاد سر کردیم. برای ما ایرانیها این مکانها جذابیت خاصی داره اما چقدر اونها به نسبت ما راحت زندگی میکنن وای که ما چقدر وقت بیرون رفتن در لباس پوشیدن و آرایش مو و صورت خودمون رو آزار میدیم اما آنها برای همه کار راحت بودند و چقدر سخت کوش بودند حتی در ساعات ظهر و نهار فروشگاها باز بود و مردم در جنب و جوش بودند که حتی در کیش خودمان همه جا ساعت یک تا پنج تعطیل میشه اما اونها انگار ظهری در کار نیست و همه مشغول بودند.لباس پوشیدنها راحت و مدی در کار نبود این آرایشهای زننده خانمهای ایرانی و موهای خارپشتی پسرهامون اونجا نبود همه راحت و ساده بودند البته نه که نبود اما یک درصد نفر و همه رقم آدم بودند و یک خانم محجبه در کنار یه خانم بی حجاب راحت قدم میزدند و اختلافی نبود و اما چقدر به پرچمشون علاقه داشتند که از ساختمان و درب مغازه ها آویزان بود و لباس و کلاه با طرح پرچم ترکیه به تن خیلیها دیدیم و رنگ لباسهای متنوع و زیبا چشم رو نوازش میداد و اما ..........
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: 15:08 :: نويسنده : amma
خیلی وقته که از سفر برگشتم و خیلی هم خوش گذشت و دوست دارم از اون روزهای خاطره انگیز بنویسم اما دقیقا از وقتی برگشتم و مبایلمو چک کردم پیامهای دوستان که ((فردا امتحان میان ترم داریم)) شوک بعد خوشی رو وارد کرد و بعد اون هم اساتید محترم دیگه مسلسل وار امتحان و پروژه و محیط کار هم که مثل همیشه کار و کار وقت نشد ه بنویسم هر چی هم که از اون موقع خودم و از حرفهای دلم مونده که بنویسم. اما همقدمم: آیا منو خوب میشناسه و چقدر منو باور داره برام شده سوال؟؟؟؟؟؟ اما من: گیجم در او، روزی عاشق و روزی فارغ. روزی پر از هیجان و آینده و روزی هم راکد و لحظه. ده سال در کجاست حال و یا آینده. آیا میشود در امروز و فردا گنجاند این همه زمان را که در پس گذشت این مدت باز من گرفتار رفتار او شدم خودت باش گلم و من همون همقدم با برنامه ده ساله رو می خوام. وقت کم و من در لحظه گم هستم و اما رو به فردا.
سهشنبه 19 اردیبهشت 1391 :: 18:37 :: نويسنده : amma
بابا چه خبره تو این دنیا چطور باید رفتار کنی که این همه آدم بد برداشت نکنند با یکی راحت رفتار
میکنه همچین گر میگیره که چه خبره چرا اینقدر زود پسر خاله میشی.
میکنی باز بهش بر میخوره که با خودت چی فکر کردی که این طور با من رفتار میکنی؟
کردی من چی دربارت فکر میکنم.
نمیدونی چی باید بهش بگی
این برداشتهای الکی رو داشته باشید خسته شدم از بس باید هزار جور رفتار کنم
حدش پا فراتر نذاره یکی بهش بر نخوره یکی زود صمیمی نشه یکی هم از محبتت سوء استفاده
نکنه بذارید خودم باشم و راحت و دور از اما و اگر بسه نه اما/// و نه اگر/// بگذارید ساده باشم و
انسان نه این آدمیت که بشر ساخته و ساختگیست و از انسانیت به دور.
سهشنبه 29 فروردین 1391 :: 18:45 :: نويسنده : amma
می خوام برم سفر و تا چند وقت نمیتونم بنویسم بعدا از سفرم هم مینویسم.
سهشنبه 29 فروردین 1391 :: 18:43 :: نويسنده : amma
غزل؛ اما یعنی چی و چرا! تو انتخاب اسمش من پیشنهاد غزل رو دادم چون مامان و باباش هم به خاطر انتخاب اسم مورد نظر دیگری واکنش نشان میدادن. من هم خودمو واسطه قراردادمو انتخاب اسم رو به حالت یه بازی درآوردم برای اینکه این مشکل حل بشه و با انتخاب سه اسم از طرف هر سه نفرمون شروع کردیم تو اولین قرعه انداختن یکی از اسامی من انتخاب شد اوضاع ناجور شد پس یه بار دیگه به خاطر دل خواهرم اما باز از اسامی باباش درآمد اوه اوه خواهرم ناراحت شد اما به روی خودش نیاورد پس بابا ایثار کرد و یه بار دیگه امتحان کردیم اینبار مامانیش. خوب مشکل حل نشد اینبار اون سه اسم را فقط گذاشتیم وسط و من یکی رو برداشتم این بار هم اسم انتخابی من درآمد و مامان و باباش تسلیم شدن که اسمهای مورد نظر من رو بررسی کنند اسمی که در قرعه کشی درامده بود ((آوا)) بود اسم دوم غزل و اون یکی اسم رو خاطرم نیست. مامانیش گفت آوا زیاد دوست ندارم {(( غزل ))} بهتره پس این شیرین و اما بد اخلاق شد غزل. حالا چرا غزل؟ چون با شروع قصه من غزل هم اورد داستان شد و با اینکه نبود بینمون اما همه جا با ما بود و تو خنده هامون شریک بود گرچه که حال مامانشو میگرفت و حالش خوب نبود. و حالا این وروجک یکسالش شده و اوج شیرین بازیشه و اینقدر ناز صدای جوجه و کلاغو در میاره که دوستدارم بخورمش الان عکس ازش تو سیستم ندارم بعدا عکس نازشو هم زمیمیه این پست میکنم.
چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: 20:07 :: نويسنده : amma
تا حالا شده بخواهید کاری و انجام بدید و دوست دارید کسی کنارتون باشه تا یه کم از استرس وجودتون کم بشه. شما دوست دارید چه کسی کنارتون باشه که اگه کلافه شدی از جواب اون کارت به خاطر وجود اون شخص و یا دلداریهاش کمی اروم بشی یا بدونی یکی هست کنارت که تو رو تو اون سختی تنها نمیزاره و اگه کارهات گره بخوره یه همدم داری که برای حرفات فقط یه گوش باشه. من خیلی وقتها نیاز داشتم که کسی کنارم باشه خیلی وقتها از جواب کاری که برا انجامش رفتم دلم گرفت دوست داشتم کسی کنارم باشه اونم برای من همقدم زندگیمه تا این دلگیری رو تنها تحمل نکنم که برای مخفی کردن چشمای خیسم توی خیابون به کوچه های تاریک پناه نبرم که کسی باشه تا دلداری بده به من از این همه فشاری که تنها دارم تحمل میکنم از این همه استرس و صبر . همیشه خواستم خودش بخواد و بیاد و نخواستم به اجبار باشه این دو سال برام پیش نیامده بود اما وقتی گفتم نیاز به همراهی دارم فکر کردم دارم اجبار میکنم و خودم ناراحت شدم و پس باز تنها دارم میرم و باز نگرانی و تنهایی باز تاریکی شب و بی همزبون باز هم ........ دلم گرفته از خودم که ....... هم نفس دوست داشتم باهام میامدی ، آخه میترسم، آخه اگه باز این آزمایش لعنتی بد باشه با کی حرف بزنم تا خالی بشم تا فردا ظهر من که میمیرم تا بیای .تازه اگه بشه برات بگم یا یادمون باشه که یکی از ما نگران و نیاز به اون یکی داره. خدایا از تو گله دارم، گله دارم، گله دارم، گله دارم، گله دارم، گله دارم، از تو، از تو، از تو، از تو، از تو، از تو، از تو همیشه تنها قدم زدم همیشه تنها رفتم، یعنی کسی هست که نگران من هم باشه. دردم به چشم نمیاد چون بزرگش نمیکنم اما دیگران هم نمیفهمند چقدر برام سخته که دوست ندارم باز مثل آخر سال 1383 بشه. نوشتن بسه باید برم هشت و نیم نوبت دارم و ساعت نه تنها میرم خونه و فقط مهمه که خونه باشم.
|
|||||||||||