ساده اما سخت
شنبه 12 فروردین 1391 :: 18:56 :: نويسنده : amma

تا به حال شده به دلایلی حوصله انجام کاری و نداشته باشید و کسی این رو درک نکنه.

به یک دلیل احمقانه اصلا حوصله انجام کاری رو ندارم و حتی حوصله کسی رو ندارم و به همین خاطر مسافرت با خانواده را کنسل کردم تا کمی توی تنهایی با خودم کنار بیام اون هم چه تنهایی!!

 شام خانم برادرم خودشون رو دعوت کردن منزل ما و اما وقتی زنگ زدن تا امدن رو کنسل کنند بچه ها بهانه عمه رو گرفتن البته عمه که نه کامپیوتر و سیستم عمه رو پدر جان موافقت نمودن که اونها بیان، اومدن اما خسته بودن و خوابیدن که ساعت یک نیمه شب مادرشون هم اومد، باشه ایرادی نداره.

خلاصه صبح تا ساعت یک من درگیر اینها بودم که در این مابین ابجی خانم زنگ زد که اوا چرا نگفتی بچه ها اینجا هستن تا دخترامو بفرستم پیشتون

اخه بابا یک رعایتی یک سوالی ؟ که گویا برای من نیافریدن اجازه گرفتن رو . اخه هر کس برا خودش برنامه ای داره.

من شدم لله بچه ها در روزهای تعطیلی تا بقه که خانه دار هستند به کارهای عقب موندشون برسن.

بعد ابجی جون زنگ زدن، ای بابا باز هم باید دروغ بگم بخدا میخوام تنها باشم اونم تو اتاقم .

یا زنگ یا حرف ای کاش رفته بودم سفر که خیال همه راحت باشه تازه برای سیزده هم همه زنگ میزنن تو میخوای چه کنی

میخام تنهایی فکر کنم درک کنید و اینبار دست از سرم بردارید

 

چهارشنبه 09 فروردین 1391 :: 12:27 :: نويسنده : amma

امروز از یه دوست و از همقدمم دلم گرفت. بعضی وقتها از این که با کسی هم دل میشم یا از روی دل کاری برای کسی میکنم از خودم بدم میاد ، از اینکه همه از من توقع دارن و من توقعی ندارم یا هر کاری رو وضیفه من میدونن و من باید شرایط همه رو درک کنم از ادمها خسته می شم و از اینکه با ادمها ارتباط برقرار میکنم دلگیر میشم از اینکه اگه از کسی دلخور بشمو بهش بگم بعد تازه اون طلبکار بشه بدم میاد. اینقدر حرف تو دلم هست که باید میگفتم و  بیخیالش شدم. اما هنوز دلتنگیهاش مونده برام.

اخرین روزهای اسفند ماه با وجود کار فراوان و خستگی زیاد شب رفتم پیش دوستم که بیمارستا بود و عمل کرده بود پدر و مادر و زن برادرش رفتن خونه و حتی من نپرسیدم چرا با وجود اینها من بمانم شب سختی بود و او درد داشت صبح ساعت پنج هم بیدار شدم و ساعت هفت  از بیمارستان مستقیم رفتم سر کار و شب مهمانی دعوت بودم که باز ساعت پنج دوستم زنگ زد که بیا پیشم و من ماجرا رو تعریف کردم و تلفن راقطع کردم اما پدرش و خودش به شوخی چند بار به روم اوردن حالا بماند اگه مهمانی هم نمیخواستم برم با خودشون فکر نکردن که شب من استراحت نکردم و از صبح هم سر کار بودم. من با دل اونجا بودم و شب که چندین بار  بیدارم کرد به زحمت چشمام باز میشد اما با مهربونی جوابشو میدادم چون حالشو درک میکردم. اما اونها درک نکردن که اون روز من با چه شرایطی اومدم  که گفتن هم نداره چون خواستم و کاری رو کردم و مشکل همینجاست که این میشه وضیفه من که اگر کاری داشتن و من گرفتار بودم حداقل چند بار به روم بیارن.

همنفس زندگیم هم که بماند، رفت سفر و من هم حرفی نداشتم و مثلا درک کردم و حال بعد از نه روز فردا میاد و وقتی باهاش داشتم برا فردا برناممو هماهنگ میکردم با یه لحن از روی دلخوری گفت باشه تا ببینم،ای بابا!!.

 انگار یکی چنگ به دلم انداخت، بعد نه روز انگار من اصلا دل ندارم  یا نباید توقعی داشته باشم با وجودی که دلم گرفت اما باز خندیدم و گفتم میدونم خسته ای خواستم برناممو بدونم، که بددتر شد و با تندی جوابمو داد.

ایا من مقصر هستم؟ ایا باید با رفتنش مخالفت میکردم ؟  یا همون اول با اکراه بدرقش میکردم که حالا قدر بدونه یا همینطور کارم درسته.

تو رفتار اخلاقی کارم درست بوده اما حالا اگه توقع کنم بعد این روزها برای من هم وقت بذاره کارم اشتباه است

این مسایل هست که دلم را به درد میاره و با خودم میگم من که براشون ارزش قایل شدم پس چرا اینطور جوابمو میدن.

از همه دلم گرفته برای اینه که دوست دارم برم یه جای دور که کسی رو نشناسم و خودم باشم و خودم .

ایا اینکه دوست دارم مثل خودم اگه کاری رو برای کسی می دهم از روی دله اونها هم از صمیم قلب کاری رو برام انجام بدن و منتی نداشته باشن قلطه؟

من چه باید بکنم به کسی محبت نکنم یا از کسی خواسته ای نداشته باشم ؟

از این همه وظیفه که برا خودم درست کردم خسته ام. از ادمها خسته ام. از اینکه روزگارمو این رفتار ادمها خراب میکنه خسته ام.  

شنبه 05 فروردین 1391 :: 00:40 :: نويسنده : amma

صدای قلبم رو شنید و  بعد از پست ظهر امروز بارها صداشو شنیدم و معذرت خواست که نتونسته تماس بگیره.

دلم باز شد که صداشو شنیدم و فردا هم میاد اما باز هم میخواد بره سفر.

خدا رو شکر که حالش و روزگارش خوبه

 

جمعه 04 فروردین 1391 :: 12:32 :: نويسنده : amma

دلم براش تنگ شده امروز 4 روزه که ندیدمش و ازش خبری ندارم نمیدونم اوضاع اون چطوره اما واقعا بگم که حالم از سال گذشته تو همین روزها بهتره قبلا نمی تونستم تحمل کنم و حالا کمتر اذیت میشم گرچه که فکرم درگیره اون هست، اما چکنم  اون اینطوریه و به خاطر راحتی خودش هم که شده دیگران رو در نظر نمیگیره و این کار اون باعث شده که دل نگرانیمو کم کنم و میدونم که داره بهش خوش میگذره. چون امکان نداره که حتی لحظه ای وقتش خالی نباشه اون راحتتر از اینه که من فکر میکنم و اون منم که خودم رو خیلی درگیر و وابسته بهش کردم باید منم راحت باشم و خودم رو درگیر این افکار و وابستگیها نکنم .

اما حقا دلتنگش هستم هر چند اون بی معرفت باشه و خودخواه و ....

سه‌شنبه 01 فروردین 1391 :: 00:26 :: نويسنده : amma

.

درسته که کسی رو که در افکارم است کنار خودم ندارم اما در تمام لحظات به فکرش هستم و با وجود محدودیتهایمان باز هم از روزگارم لذت میبرم.

عید را بر سر مزار عزیزترینهایم و در کنار عزیزانم بدون وجود نفسم به شادباش گذراندم و روز نو خوبی را در ابتدا اغاز کردم و امید دارم در سایه وجود همه کسم دومین سال هم قدمیان را جشن بگیریم و بر پایه عهدمان بمانیم و برای هم پلی بسوی شادی باشیم .

دوستت دارم، سال نو مبارک عزیزم

سه‌شنبه 23 اسفند 1390 :: 20:05 :: نويسنده : amma

دستم به نوشتن این کلمات یاری نمیده، کاری که برام خیلی خیلی سخته رو شروع کردم. نمی دونم توانایی ادامشو دارم یا نه اما الان خیلی داغونم. من کسی رو که خیلی دوست دارم و بدون چشماش دنیام سیاه، رو از خودم دور کردم. توی این روزها که همه شاد و خوشحالن من پر از غمم. بدون اون نمیدونم چطور تحمل کنم اما احساس می کنم برای او بد نشد احساس میکنم این رو می خواست اما توانایی گفتنش رو نداشت و اما با گفتن اولین کلمات من اون سریعتر از من ادامه داد براش خوشحالم که تونستم کاری رو که دوست داشت براش انجام بدم اخه قرارمون این بود اگه احساس شادی نکردیم راحت از هم بگذریم اما هر دو گرفتار شده بودیم. من گرفتار دل و او نمی دونم گرفتار چه احساس میکنم دلش به حال دلم می سوخت. اما حال اون تو جشن و اتیش بازی چهارشنبه سوری غمهاشو به اتش می سپاره و من قلبم تو اتیش وجودم خاکستر میشه. قرار بود با هم تو این وبلاگ حرفهامونو بنویسیم و حالا من تنها از غم بی او بودن مینویسم.

خدایا به من توان بده تا بتونم تحمل کنم و ازارش ندم. خدایا کمکم کن بتونم غمشو تحمل کنم. خدایا تو خودت میدونی با تمام عشقی که به او دارم چطور خیلی چیزهارو تحمل کردم و به او نگفتم.

دلم برای همه خصوصیاتش تنگ میشه برای هم صحبتیش. برای گرمای دستش. برای خنده هاش. حتی برای صبرهای طولانی برای دیدنش. دوستش دارم با تمام وجود. خدایا توانم بده برای شاد بودنش قدم بردارم.

اما به خودم که نمیتونم دروغ بگم هرچی که به هزار دلیل به زبان نیاوردم اما او را برای خودم میخوام و دوست دارم جواب مهربونیشو با خوبی بدهم هر لحظه بودن با او برام عالمی بود. از کارم راضی نیستم و قلبم عقلم را نفی میکنه.

روزهای سختی دارم پر از تنهایی و اشک و غم .خدایا کمکم کن. بتونم بی او باشم اما عشقشو از من نگیر.

دوشنبه 22 اسفند 1390 :: 15:49 :: نويسنده : amma

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد                                   لحظه ویرانیم را حس نکرد

انکه همه سرو سامانیم از اوست                                بی سرو سامانیم را حس نکرد

همه فکر میکنن من کم طاقتم، اما من پر از صبرم، و تا وقتی بتونم هر مطلب ازار دهنده رو تو ذهن و فکرم اسیرش میکنم و وقتی برام بیش از حد ازار دهنده بشه دیگه نمی تونم خودخوری کنم و مثل یک اتشفشان منفجر میشم و اونوقت تازه همه فکر میکنن من کم صبرم.

حالا هم خیلی وقته دارم خودخوری میکنم و دیگه کم اوردم. از اینکه کسی که همه افکارم اوست حتی درک نمیکنه دارم به خاطرش خیلی چیزها رو ندید میگیرم و از خودم میگذرم عذاب میکشم.

اون میدونه چی می خوام و دریغ میکنه. اون می دونه دلم گرفته و به روی خودش نمیاره. اون می گفت اینطوری نیست و از کسی که ازارم داده متنفره. اون میگفت چطور میشه با تو بود و خسته شد. و حالا من تنها هستم. و دلم گرفته. حالا دیگه غم چشامو نمی خونه و حتی درک نمیکنه که این لبخنده پر از دروغه اون درک نمیکنه به خاطر اونه که از دل داغونم هیچی نمیگم.

اون نمیدونه مدتهاست که دیگه نمیتونم بخندم اون نمیدونه مدتهاست دیگه حرفهام توی دلم میمونه اون نمیدونه سر چیزهای بی ارزش چرا اینقدر زود به هم میریزم.نمیدونه چرا هیچ جا بند نمیشم. اون نمیدونه چقدر از همه چیز خسته ام.

اون خیلی چیزها نمیدونه، حتی نمیدونه که باعث گریه های تنهاییم شده. نمیدونه اونه که باعث این پرده اشک توی چشمام شده. نمیدونه دلم از کارهاش میگیره. نمیدونه که من میدونم چشه. نمیدونه کنارشم چون نمیخوام پشتشو خالی کنم. نمیدونه خیلی دوسش دارم.

اون نمیدونه ... 

پنج‌شنبه 18 اسفند 1390 :: 16:34 :: نويسنده : amma
شنبه 13 اسفند 1390 :: 18:10 :: نويسنده : amma

تا به حال شده یه چیز مهم رو بخواد جمع کنید یا مخفی کنید من همیشه به شر این جمع و

جور کردن ماندم یه چیزی رو همچین مخفی میکنم که دیگه خودم هم نمی تونم پیداش کنم

و کلی هم اعصابم به هم میریزه و برای پیدا کردنش تمام فکرم درگیر میشه ولی باز هم پیداش

نمیکنم و وای به روزی که اون چیز رو دوست نداشته باشم و یکی فکر کنه که دور انداختم و دارم نقش بازی میکنم که پیداش نمی کنم . الان هم کلی در گیر هستم و تمام مکانهای مخفی رو گشتم اما پیدا نمیشه که نمیشه

خسته شدم بیشتر از این سماجت خودم برای پیدا کردن و اسرار به انجام کاری که شروع کردم.

 

پنج‌شنبه 11 اسفند 1390 :: 10:18 :: نويسنده : amma

حس عجیبی تو این فصل دارم،یه حسه قشنگ یه تازگی و سر خوشی بی دلیل و بدون توجیح،
 بماند که خاطرات خوبی در این فصل دارم و تداعی اون خاطرات

برام میشه و انگار برام تکرار میشن اما برای خودم هم حس زیبایی به وجود میاد انگار به

روزهای کودکیم بر میگردم هر چی هم فشار کار و روزگار اذیتم کنه باز هم خوشحالم و

سرخوش و مست از این هوا، و این زیبایی برام صد برابر میشه اگر اون خاطره های قشنگ برام

واقعی بشن نه تداعی.

این زمستون در مشهد خیلی طولانی بود و باعث گرفتگی و افسردگیم شده  بود و حالا

خوشالم که بهار نزدیکه هر چند که کار باعث میشه نتونم خیلی خوش باشم و همه وقتم در

محیط کاری است و لی باز هم دلم خوشه به خوشی لحظه ای هر چند که پر از محدودیت

هستم.

بهار برام یعنی عشق، یعنی شروعی زیبا بعد از پایانی سخت و پر از درد، یعنی خنده ای از ته

دل بعد از غم، یعنی سفر به یاد ماندنی در پس ناباوری، یعنی تولد یک غزل در انتهای دلهوره،

یعنی شبهای زنده در کنار خلیج فارس، یعنی تجربه یک زندگی و بدست اوردن آرزوی محال در

کنار عزیز ترین موجود زندگیم،یعنی آرامش از وجود او.

 

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران