ساده اما سخت
سه‌شنبه 30 آبان 1391 :: 17:14 :: نويسنده : amma

دروغ نمی گم؛

چند روزه تو خودم هستم چند روزه که مثل همیشه نیستم، خندهام واقعی نیست. چند روزه از اینی که هستم بدم اومده راستشو بخوای چند روزه دلم شکسته.

چند روزه به زحمت جلو اشکمو می گیرم. چند روزه از همه چیز سیرم. چند روزه هوای ابری شهر چنگ به دلم می اندازه.

وقتی روحم کسله بدنم خواب الود میشه و الان چند روزه که خیلی زیاد می خوابم و جایی رو برای گردش کردن دوست ندارم.

و چند روزه که غمی مثل کوه سنگینه تو قلبم که حتی نمی تونم برای کسی از اون بگم.اخه چند روزه حرف تو روی قلبم سنگینی می کنه که حتی نمی تونم از اون حتی با خودت حرف بزنم.حرفت برام خیلی سنگینه و هنوز نتونستم فراموشش کنم که حتی با زمزمه کردن هر روزه  اون بیشتر و بیشتر فرو میره تو قلبم این خنجری که دسته اش در دست توست و حتی شاید خودت هم یادت نیاید اما دل من بد جوری از اون گرفته.

 موندم که چی درسته.

من رو نمی تونید بیدار کنید دوستان چرا که خودم رو بخواب زدم. پس زحمت نکشید.

 

شنبه 27 آبان 1391 :: 12:53 :: نويسنده : amma

تا جایی که من یادمه و شنیدم عشق ابدی بود و فراموش هم نمی شد و داستان ان نسل به نسل منتقل میشد. حالا یا آن مجنون و ان فرهاد ها قلبشان را دائم جایی نبسته بودند که عشقشان ابدی شد یا ان لیلی و ان شیرین ها از جنس دیگری بودند.(البته شیرین که خسرو را داشت و لیلی هم که مجنون رو دیوانه فرض میکرد). جالب هست که من  تازه گی از یکنفر شنیدم که عشق موقت است و چیزهایی از جنس ابد ان را پوشش میدهند که دیده نشود. پس باید این عشق را درباره اش اندیشید چون احتمالا عشق نیست و فرد دچاره توهم شده.

عزیزم برو معنی عشق رو درک کن ببین می توانی همچون  مجنون شوی و  بادیه پیمایی کنی یا که فرهاد شو تا کوه را بشکافی تاز ان وقت شیرینت با خسرو به بازدید کار تو بیاید  و تو باز هم دیوانه اش باشی، بعد ببین باز هم عاشقی.

(یادتان گرامی ای مجنون و فرهاد و ویس و رامین با احترام زیاد به قلب با محبتتان)

کاش عشق حرمت داشت

 

دوشنبه 22 آبان 1391 :: 01:26 :: نويسنده : amma

وقتی یکی زبون خوش حالیش نباشه یا باید سرش داد بزنی یا دیگه بهش اهمیت ندی و حرفهاشو نشنیده بگیری.

چند وقت پیش می خواست بره سفر و اومد از من لباسی رو قرض خواست و من از روی مهربانی یکی از اونهایی که لازم هم داشتم و جنسش هم نخ بود و مثل اون هم برام پیدا کردنش سخت بود رو بهش دادم. خوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــ به سلامتی رفتند و بعد از 15 روز برگشتند و ما هم بابت به سلامت رسیدنشان شاد هم بودیم و فراموش کرده بودم که چه به او داده بودم تا بعد از ده روز از امدن رفتند به ولایت و این هم بماند باز هم ده روز گذشت یه روز لباس مشابه آن را پوشیدم برم بیرون که وقتی اون رو دید با یه بی تفاوتی گفت اون که به من داده بودی رو پاره کردم و بقچه کردمش حالا قیافه من جالب بود دیدنش، بهش میگم چرا می گه اخه جنسش بد بود منم پارش کردم و گذاشتم ولایت، میگم ده روز تو خونه بودی چرا از من نپرسیدی می خوامش یا نه در ثانی مگه من خودم نمی تونم بندازمش دور، حالا چرا پارش کنی دوست داشتم دهنم رو باز کنم هر چی از دهنم در میاد بهش بگم تازه با یه حالتی میگه پول میدم برو بخر، میگم هنرمند من الان اراده کنم ده تاشو می تونم بخرم اما مثل اون و از اون جنس نیست که بخرم اصلا قیمتی نداره ادم حسابی.

 تو از کی تا حالا جنس شناس شدی، ببخشید که لباسی از جنس ابریشم ندادم بهتون اخه یادم رفته بود که تو ابریشم پوشی.

ولی در کل این آدم معنی قرض رو نمی دونه و هر چی بهش بدی پشت گوشت رو دیدی اون رو دیدی و همیشه به عبارتی می خواد خر مرده نعل کنه و بدتر از اون اینه که از مال تو چه خوب می بخشه و به دیگران هدیه میده و تمام وسایل منو به من دید نداره و میگه تو برو جدید بخر این رو بده به من که با تمام حماقتش هدیه بده که بگن چقدر این آدم دست و دلبازه و کسی نمی دونه داره پول تف میزنه که نمی دونم به کجا برسه.

بماند که این در طی چند ماه اخیر این دومین باره که از امانت دادن چیزی به کسی به غلط کردن افتادم آهای احد الناس اگه از من قرض بخواین بهتون هیچی نمیدم و راحتترم بگم ندارم تا اینکه اینطور حرس بخورم و اون یکی چون خوشش اومده ازش به دروغ بگه پاره شده و این یکی برای اینکه ببخشه به کسی دروغ میگه حالا من که راضی نیستم برای هیچ کدوم مهم نیست اون که جلوی خودم می پوشه و ابله برای اینکه صاحبش بشه کوتاهش کرده و فاتحه ریختش رو خونده.

من می خوام خوب باشم اما اگه اینها گذاشتن. اما بمیرن این دو نفر دیگه برای من رفتن تو لیست سیاه اون اولی که طماع هست بماند و این دومی که خودش رو میزنه به خریت چه کنم

اوه الان یادم اومد که براش یه لباس خوب کادو اوردم از کیش ابله پوشید و رفت ولایت که پز بده بخشیدش و گفت گم کردم (اخه تو اتاق 8 متری کجا گمش کردی)و بعد از سادگیش به یکی گفت که داده به خواهرش و نتیجه اخلاقی این شد که از اون به بعد که رفتم سفر کوفت هم براش نیاوردم وخوب شد می خواستی آدم باشی تا مفته چیز زیاد گیرت بیاد اما عزیزم همه رو باختی و خودت رو زود نشون دادی و ممنون که زیاد نگذاشتی حماقت کنم.

ای بابا هر چی بهش میدم میگه فلانی گفت قشنگه بهش دادم بذار همون فلانی به خودم بگه تا من بهش بدم شاید اگه از من بگیره بیشتر خوشش بیاد.

این دو نفر نمره منفی آوردند ، شما که مثل این دو نفر نیستید.

آیا این کار و حال من از خصاصت است یا حماقت آنها؟

دوشنبه 22 آبان 1391 :: 00:46 :: نويسنده : amma

داستان از این قرار بود که شبی شیخی برای استراحت به کاروانسرایی رفت که صوفیان گرسنه در آن جمع بودند و وقتی ان شیخ به انجا رسید برای او داستانی در نظر گرفتند و چند نفر از انها خر او را که به خادم خانقاه سپرده بود را به زور گرفتند و فروختند و غذای بسیار تهیه کردند و جشنی به پا کردند و شیخ را هم دعوت کردند و همه با هم میرقصیدند و می خواندند خر برفت و خر برفت و خر برفت و همه خوردند و نوشیدند، شب گذشت صبح که شیخ بیدار شد و بار خود را بست صوفیان رفته بودن وقتی او سراغ خرش را از خادم پرسید او گفت که دیشب صوفیان آن را بردند و فروختند و وقتی خواستم به تو خبر بدهم دیدم تو خود هم با آنان در حال پای کوبی هستی.

حالا دقیقا این داستان من شده که شاد از اینکه او غذایی باب طبع من پخته گرچه که مثل همیشه بود و آن را سوزانده بود با مغزی خام اما بهتر از هیچ چیز بود و ناگفته نماند که چه همه هم پخته بود بر عکس اینکه ناخن خشک است این بار ناپرهیزی کرده بود. من تازه دیشب بعد از 3 روز فهمیدم ای دل غافل داستان من هم شده مثال آن شیخ و این دست و دل بازی از کیسه من بوده نه از مال خودش و پررو به روی خودش هم نیاورد که من گفتم دست به وسایل این قسمت نزنه و اینها اما و اگر دارد و جالب اینجاست که من هم آن شب خوردم و در خیال او خوانده ام خر برفت و خر برفت و خر برفت.

و بدی داستان در این است که تا ته این ماجرا را در نیاورد و همه را گنده پخت نکند دست بردار نیست و اولین گزینه او برای غذا پختن این غذا خواهد بود.(جون مادرت حداقل درست بپز و حرص نزن آخه برای خوردن خریدم و چون گند میزنی همیشه، مثلا از دست تو دور گذاشته بودم و نمی دونستم خیلی فضولی، فضول دیگه من از رو رفتم اما تو نه دست نزن و به هر چه خوردنی هست گند نزن)

 

سه‌شنبه 09 آبان 1391 :: 09:25 :: نويسنده : amma

 

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

پنج‌شنبه 27 مهر 1391 :: 23:15 :: نويسنده : amma

واما ای کاش مادرم تو بودی تا هنگامی که دلم از دنیا گرفته بود میامدم و کنارت می نشستم و از همه جا گله میکردم و تو با ان صبر استوره ای فقط گوش میدادی و بعد با حرفها و وصف تجربه های گذشته ات اروم میکردی دلم رو، که نمی دونم گاهی اوقات چرا اینطور بد از همه جا و همه کس می گیره توی این لحظات تنها کسی که فقط در خلوت و چله نشینیم راه داشت تو بودی و من چطور قدر ندانستم لحظاتی رو که اروم در اتاقم رو باز میکردی لبه تختم می نشستی و میگفتی حالا که دلت گرفته چرا گریه نمی کنی تا سبک بشی و ندانستم حرفهایت پر از دانش هست که میگفتی بلند گریه کن مادر جان تا غم توی دلت ننشینه  و چه ساده بیان میکردی حرف و پندت را و خالی از تکبر و پر از صداقت بود.

به گمانم از روی سادگی انها را بیان میکردی و حالا بعد این سه سال که دیگر ندارمت چه ها که بر من و حالم نیامده چه شبها که با غصه خوابیدم و چه روزهایی که در سکوت اشک ریختم و چه لحظاتی که بغض کردم و از درون سوختم و این شد غمبادی که فکر میکردم افسانه است. چقدر حرف دارم برایت که در این سه سال نتونستم برای کسی تعریف کنم چه اتفاقهایی افتاد برایم که فقط در تاریکی اتاقم با تو در میان گذاشتم و حال حتی آرزوی آن سکوت طولانی در بیمارستانت را به دل دارم که در آن زمان حداقل وقتی باهات حرف میزدم و تو چشمهایت بسته بود اما دست گرمت در دستانم بود.

مادرم من هنوز کودم کاش بودی و بهانه جوییم را درمان بودی.دلم برایت تنگ شده و الان دقیقا سه ساله که دیگه ندارمت.

روحت شاد مادرم. جایت همیشه در این خانه خالیست و از وقتی رفتی دیگه خونمون روشن نیست.

 

پی نوشت: چه بی دلیل امشب دلم یاد مادرم را کرد غافل از اینکه همین شبها بود که مادرم 24 روز فقط خواب بود و بعد ما را تنها گذاشت. حالا شده سه سال که صدای دلنشینش رو نشنیدم. یادم نیست که ایا به او گفته بودم دوستش دارم یا نه. اما حالا میگم که خیلی دوستش داشتم و صبوری او همیشه الگوی من در روزهای سختم بوده. 

و امشب فقط به یاد او نوشتم. 

پنج‌شنبه 20 مهر 1391 :: 14:17 :: نويسنده : amma

بعضی وقتها دلم میگیره و این بعضی وقتها وقتی خیلی بد می شه که از کسایی که دوستشون دارم دلم می گیره.

و اینجا می مونم که حالا چه کار کنم اخه از دست دل هم میشه فرار کرد؟ و سر به بیابون گذاشت!

الان هم دلم گرفته و دنبال یه بیابونم که هیچ جای این دنیا نیست چون همه جا دلم با منه اگه از شخص دیگه ای دلم می گرفت ازش فاصله میگرفتم اما چه کنم الان با این دلم. الان بدجور دلم گرفته و با این هوای گرفته پاییزی احساس خفگی هم میکنم و این شرایط وقتی بدتر میشه که من با این دل گرفته نمیرم یه گوشه دنج و اما اون راحت فاصله میگیره از من.

بسوزی ای دل که هیچ وقت سامان نداری.

سه‌شنبه 18 مهر 1391 :: 19:01 :: نويسنده : amma

هنوز سر کار هستم و نرفتم خونه اما یه جور غریبی دلم گرفته احساس می کنم اگه برم خونه دیوارهای خونه روحم رو له می کنه، از فشار تنهایی. بعضی وقتها تنهایی رو دوست دارم اما نه این مدت، از امروز تا 15 روز من تنها هستم و اما دلم گرفته و دوست ندارم این همه نباشن خونه و تنهایی توی اون خونه که همیشه توش زندگی جریان داره کمی برام سخته، دلم حتی برای کارهای حرس درآر زینت هم تنگ میشه. خونه ای که همیشه چراغش روشن بوده الان سخته برام تحملش.

تا 15 روز نه چراغش روشنه نه وقتی برم خونه بوی غذایی هست و نه چای تازه دمی که فقط مخصوص منه و صبح هم که دیگه تا بیام سر کار همون چایی ناشتایی رو هم ندارم باز جای شکرش باقیست که دائم سرکار هستم.

اما از حالا تا 15 روز واقعا کسی خونه نیست.

به سلامت برگردی پدرم که حالا همه گرمی خونمون از وجود توست و دلم برات از همین حالا که 8 ساعت هست ندیدمت خیلی تنگ شده.سفری که 5 ساله توی راهش بودی بالاخره سرگرفت و جای مادرم خالیست در این سفر کنارت، سفری که تمام عمرش آرزو داشت و اما حالا تو هم تنها نیستی و من از نبودتون توی این مدت دلتنگ هستم.

سفر بخیر از حالا تا 15 روز دیگه چشم انتظاریم همه.

چهارشنبه 12 مهر 1391 :: 17:22 :: نويسنده : amma

اندازه همه دنیا دلم گرفته

اندازه همه ابرها دلم گریه داره

اندازه همه تنهایی خدا تنهام

اندازه یک راه طولانی خسته ام

اندازه سرمای قطب جنوب دلم سرده

اندازه سیاهی شب نا امیدم از خودم

چهارشنبه 12 مهر 1391 :: 15:29 :: نويسنده : amma

خیلی کلافه هستم و سرگردون دلم از همه دنیا گرفته چند وقته هیچی دلمو شاد نمی کنه و همه چیز برام بی معنی هست از همه جا خسته شدم، همه ادمها برام تکراری شدن. جالبه قبلا که اعصابم به هم میریخت میرفتم اشپزخونه برای خودم اشپزی میکردم اما الان هیچ غذایی هم خوردنش برام لذتی نداره گم کردم خودمو، راهم تاریکه، نمی بینم ادامه مسیر رو، خیلی دلم میخواد گریه کنم اما از بس صبوری کردم و سخت بودم تو مشکلات گریه هم برام بی معنی شده، هم انگار چشمه اشکم خشکیده. کسی درک نمی کنه چه فشاری رو دارم تحمل میکنم از نظر روحی و جسمی داغونم، حداقل قبلا درست بود حالم و الان با این مشکلات رنگ به رنگ سلامتی هم شده برام ارزو، می خوام برم سفر تا سبک بشه یکم دلم اما کجا برم و با کی برم و اصلا برم که چی باز که بر میگردم تو این اشفته بازار فکرم که درگیر این اوضاع ویران شده است.

خیلی سخته این روزها برام و بدتر از اون هم اینه که باید یک تنه این فشارها رو تحمل کنم و برای روحیه دادن به اون باید به روی خودم نیارم که کم اوردم و خسته هستم.

دلم گرفته خدا، خیلی این روزهای گرفته پاییزیت برام سخت میگذره ثانیه ها ساعت و ساعتها روزه برام و اما در انجام دادن کارهام هم هیچ انگیزه ای ندارم و هر رور به حجم اونها اضافه میشه.

منم و کلی کار و قسمت سختش اینه که کار انجام شده به چشم نمیاد و وقتی میشنوم اوضاع خرابه ارزو می کنم کاش دنیا همین لحظه تموم بشه.

اخه من کی هستم مگه این همه کار انرژی میخواد، بابا تموم شد.موتور سوزوندم سه سال یک ریز و هر روز درگیر بودم و شد این. من نمی تونم، دوست دارم گریه کنم.

شدم کیسه بوکس تخلیه روحی اون تا اگه فشاری روی اعصابش هست منو هدف بگیره و خستم کنه از روزگار، دوست دارم با صدای بلند گریه کنم شاید دلم کمی سبک بشه، دوست دارم کریه کنم تا بشکنم این روحیه مردانه ای که برای خودم ساختم، دوست دارم گریه کنم، شاید بعد اون دنیا باز برام قشنگ بشه، دوست دارم گریه کنم تا شاید بعد اون لذت بردن از زندگی به یادم بیاد.

دوست دارم با صدای بلند گریه کنم اما افسوس که اشکی به چشمم نمیاد.

دوست دارم گریه کنم.

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران