ساده اما سخت
سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 :: 18:37 :: نويسنده : amma

 

بابا چه خبره تو این دنیا چطور باید رفتار کنی که این همه آدم بد برداشت نکنند با یکی راحت رفتار

 

 

میکنه همچین گر میگیره که چه خبره چرا اینقدر زود پسر خاله میشی. یکی جدی رفتار

 

 

میکنی باز بهش بر میخوره که با خودت چی فکر کردی که این طور با من رفتار میکنی؟ فکر

 

 

کردی من چی دربارت فکر میکنم. معمولی و خودت هستی یکی اینقدر از حدش جلوتر میاد که

 

 

نمیدونی چی باید بهش بگی اما یکی هم کیف میکنی. بابا تو رو خدا ببینید طرفتون کیه بعد

 

 

این برداشتهای الکی رو داشته باشید خسته شدم از بس باید هزار جور رفتار کنم که یکی از

 

 

حدش پا فراتر نذاره یکی بهش بر نخوره یکی زود صمیمی نشه یکی هم از محبتت سوء استفاده

 

 

نکنه بذارید خودم باشم و راحت و دور از اما و اگر بسه نه اما/// و نه اگر/// بگذارید ساده باشم و

 

 

انسان نه این آدمیت که بشر ساخته و ساختگیست و از انسانیت به دور.

سه‌شنبه 29 فروردین 1391 :: 18:45 :: نويسنده : amma

می خوام برم سفر و تا چند وقت نمیتونم بنویسم بعدا از سفرم هم مینویسم.

سه‌شنبه 29 فروردین 1391 :: 18:43 :: نويسنده : amma

غزل؛ اما یعنی چی و چرا!

تو انتخاب اسمش من پیشنهاد غزل رو دادم چون مامان و باباش هم به خاطر انتخاب اسم مورد نظر دیگری واکنش نشان میدادن. من هم خودمو واسطه قراردادمو انتخاب اسم رو به حالت یه بازی درآوردم برای اینکه این مشکل حل بشه و با انتخاب سه اسم از طرف هر سه نفرمون شروع کردیم تو اولین قرعه انداختن یکی از اسامی من انتخاب شد اوضاع ناجور شد پس یه بار دیگه به خاطر دل خواهرم اما باز از اسامی باباش درآمد اوه اوه خواهرم ناراحت شد اما به روی خودش نیاورد پس بابا ایثار کرد و یه بار دیگه امتحان کردیم اینبار مامانیش. خوب مشکل حل نشد اینبار اون سه اسم را فقط گذاشتیم وسط و من یکی رو برداشتم این بار هم اسم انتخابی من درآمد و مامان و باباش تسلیم شدن که اسمهای مورد نظر من رو بررسی کنند اسمی که در قرعه کشی درامده بود ((آوا)) بود اسم دوم غزل و اون یکی اسم رو خاطرم نیست. مامانیش گفت آوا زیاد دوست ندارم    {(( غزل ))}   بهتره پس این شیرین و اما بد اخلاق شد غزل.

حالا چرا غزل؟ چون با شروع قصه من غزل هم اورد داستان شد و با اینکه نبود بینمون اما همه جا با ما بود و تو خنده هامون شریک بود گرچه که حال مامانشو میگرفت و حالش خوب نبود.

و حالا این وروجک یکسالش شده و اوج شیرین بازیشه و اینقدر ناز صدای جوجه و کلاغو در میاره که دوستدارم بخورمش  الان عکس ازش تو سیستم ندارم بعدا عکس نازشو هم زمیمیه این پست میکنم.

پنج‌شنبه 24 فروردین 1391 :: 16:33 :: نويسنده : amma

 

خیلی پر رویی

چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: 20:07 :: نويسنده : amma

تا حالا شده بخواهید کاری و انجام بدید و دوست دارید کسی کنارتون باشه تا یه کم از استرس وجودتون کم بشه.

شما دوست دارید چه کسی کنارتون باشه که اگه کلافه شدی از جواب  اون کارت به خاطر وجود اون شخص و یا دلداریهاش کمی اروم بشی یا بدونی یکی هست کنارت که تو رو تو اون سختی تنها نمیزاره و اگه کارهات گره بخوره یه همدم داری که برای حرفات فقط یه گوش باشه.

من خیلی وقتها نیاز داشتم که کسی کنارم باشه خیلی وقتها از جواب کاری که برا انجامش رفتم دلم گرفت  دوست داشتم کسی کنارم باشه اونم برای من همقدم زندگیمه تا این دلگیری رو تنها تحمل نکنم که برای مخفی کردن چشمای خیسم توی خیابون به کوچه های تاریک پناه نبرم که کسی باشه تا دلداری بده به من از این همه فشاری که تنها دارم تحمل میکنم از این همه استرس و صبر .

همیشه خواستم خودش بخواد و بیاد  و نخواستم به اجبار باشه این دو سال برام پیش نیامده بود اما وقتی گفتم نیاز به همراهی دارم فکر کردم دارم اجبار میکنم و خودم ناراحت شدم و پس باز تنها دارم میرم و باز نگرانی و تنهایی باز تاریکی شب و بی همزبون باز هم ........

دلم گرفته از خودم که .......

هم نفس دوست داشتم باهام میامدی ، آخه میترسم، آخه اگه باز این آزمایش لعنتی بد باشه با کی حرف بزنم تا خالی بشم تا فردا ظهر من که میمیرم تا بیای .تازه اگه بشه برات بگم یا یادمون باشه که یکی از ما نگران و نیاز به اون یکی داره.

خدایا از تو گله دارم، گله دارم، گله دارم، گله دارم، گله دارم، گله دارم، از تو، از تو، از تو، از تو، از تو، از تو، از تو

همیشه تنها قدم زدم همیشه تنها رفتم، یعنی کسی هست که نگران من هم باشه. دردم به چشم نمیاد چون بزرگش نمیکنم اما دیگران هم نمیفهمند چقدر برام سخته که دوست ندارم باز مثل آخر  سال 1383 بشه.

نوشتن بسه باید برم هشت و نیم نوبت دارم و ساعت نه تنها میرم خونه و فقط مهمه که خونه باشم.

 

دوشنبه 21 فروردین 1391 :: 16:05 :: نويسنده : amma

مرداب به رود گفت :

چه کردی که زلالی ؟!

جواب داد :

” گذشتم "

دوشنبه 21 فروردین 1391 :: 16:04 :: نويسنده : amma


 

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟

گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود.

خداگفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا!


یکشنبه 20 فروردین 1391 :: 14:32 :: نويسنده : amma

خدا رحمت کنه مادرمو وقتی دعا میکرد همهیشه اولین چیزی که از خدا میخواست ((سلامتی)) بود.

دوران بچگی با خودم میگفتم خوب چرا یه چیز بهتر از خدا نمیخواد! سالم که هستیم!!؟

 اما امروز صبح که باز این درد، دیگه میشه گفت قدیمی به سراغم امد و مرگ برام شده بود خونه ارزو به این حرفش رسیدم واقعا اول سلامتی بعدا هم همه چیزایی که دلم میخواد؛ من اینم دیگه با همه دردی که الان دارم از جاه طلبی نمیتونم دست بردارم.

برای دو روز دیگه بعد کلی انتظار وقت دکتر دارم اگه دردها ازارم نمیداد اصلا نمیرفتم چرا! نمیدونم، شاید میترسم از جواب و نظر دکتر گرچه همیشه میگم برام مهم نیست اما اگر اونی که فکر میکنم درست باشه باید چه کنم ؟ ؟ ؟ 

وقتی دو ماه پیش تو اینترنت سرچ کردم گزینه CA 125  خون رو خودم که اول هنگ کردم 

سرطان خفته 

پای سیستم اشکام بی اختیار میریخت.بعد فوت مادر و برادرم، من که با مرگ میانه خوبی دارم پس چرا گریه کردم مگه اینطوری نمیرم پیش اونا مگه از این دنیا و ادمهاش خسته نیستم پس چرا ؟نمیدونم چرا دلم برا بابام گرفت

شاید هیچی نباشه شاید اشتباه کردم شاید ، شاید!!!

فقط به همقدم زندگیم گفتم و اون باهام مخالفت کرد که اشتباه میکنم و اسرار کرد برم دکتر اما قبول نکردم و گفتم اگه درست باشه "دکتر و معالجه" تازه درمان هم که نداره که چی بشه بذار همینطوری زندگی کنم هرچی خواست بشه به روزش میشه.

اما این دردهای شدید ازارم میده و از یک ماه پیش برای 22 فروردین وقت گرفتم برای دکتر.

 از اخر که همه میمیریم چه فرقی به حالمون زود یا دیرتر بودنش.

اما به قول مادرم خدایا تن سالم و عمر با عضت را از ما نگیر.شکر

دوشنبه 14 فروردین 1391 :: 19:32 :: نويسنده : amma

احساس میکنم بعضی رویدادها یا عوامل اینقدر که من فکر میکنم در زندگی با ارزش نیستند.

بعضی مواقع برای مواردی اونقدر خودم رو ازار میدم که روند زندگی برام مختل میشه و بعضی وقتها هم احساس میکنم می تونم از چیزهایی که برام با ارزش هست راحت بگذرم و اتفاقی برام نیافته.

امتحان کردم اما برام سخت بود و چند روز خودم رو، از بهترین روزهای سال خراب کردم.

من طاقتشو ندارم؛ پس نباید بگذارم تکرار بشه.

شنبه 12 فروردین 1391 :: 18:56 :: نويسنده : amma

تا به حال شده به دلایلی حوصله انجام کاری و نداشته باشید و کسی این رو درک نکنه.

به یک دلیل احمقانه اصلا حوصله انجام کاری رو ندارم و حتی حوصله کسی رو ندارم و به همین خاطر مسافرت با خانواده را کنسل کردم تا کمی توی تنهایی با خودم کنار بیام اون هم چه تنهایی!!

 شام خانم برادرم خودشون رو دعوت کردن منزل ما و اما وقتی زنگ زدن تا امدن رو کنسل کنند بچه ها بهانه عمه رو گرفتن البته عمه که نه کامپیوتر و سیستم عمه رو پدر جان موافقت نمودن که اونها بیان، اومدن اما خسته بودن و خوابیدن که ساعت یک نیمه شب مادرشون هم اومد، باشه ایرادی نداره.

خلاصه صبح تا ساعت یک من درگیر اینها بودم که در این مابین ابجی خانم زنگ زد که اوا چرا نگفتی بچه ها اینجا هستن تا دخترامو بفرستم پیشتون

اخه بابا یک رعایتی یک سوالی ؟ که گویا برای من نیافریدن اجازه گرفتن رو . اخه هر کس برا خودش برنامه ای داره.

من شدم لله بچه ها در روزهای تعطیلی تا بقه که خانه دار هستند به کارهای عقب موندشون برسن.

بعد ابجی جون زنگ زدن، ای بابا باز هم باید دروغ بگم بخدا میخوام تنها باشم اونم تو اتاقم .

یا زنگ یا حرف ای کاش رفته بودم سفر که خیال همه راحت باشه تازه برای سیزده هم همه زنگ میزنن تو میخوای چه کنی

میخام تنهایی فکر کنم درک کنید و اینبار دست از سرم بردارید

 

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران