|
دوشنبه 22 اسفند 1390 :: 15:49 :: نويسنده : amma
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد لحظه ویرانیم را حس نکرد انکه همه سرو سامانیم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد همه فکر میکنن من کم طاقتم، اما من پر از صبرم، و تا وقتی بتونم هر مطلب ازار دهنده رو تو ذهن و فکرم اسیرش میکنم و وقتی برام بیش از حد ازار دهنده بشه دیگه نمی تونم خودخوری کنم و مثل یک اتشفشان منفجر میشم و اونوقت تازه همه فکر میکنن من کم صبرم. حالا هم خیلی وقته دارم خودخوری میکنم و دیگه کم اوردم. از اینکه کسی که همه افکارم اوست حتی درک نمیکنه دارم به خاطرش خیلی چیزها رو ندید میگیرم و از خودم میگذرم عذاب میکشم. اون میدونه چی می خوام و دریغ میکنه. اون می دونه دلم گرفته و به روی خودش نمیاره. اون می گفت اینطوری نیست و از کسی که ازارم داده متنفره. اون میگفت چطور میشه با تو بود و خسته شد. و حالا من تنها هستم. و دلم گرفته. حالا دیگه غم چشامو نمی خونه و حتی درک نمیکنه که این لبخنده پر از دروغه اون درک نمیکنه به خاطر اونه که از دل داغونم هیچی نمیگم. اون نمیدونه مدتهاست که دیگه نمیتونم بخندم اون نمیدونه مدتهاست دیگه حرفهام توی دلم میمونه اون نمیدونه سر چیزهای بی ارزش چرا اینقدر زود به هم میریزم.نمیدونه چرا هیچ جا بند نمیشم. اون نمیدونه چقدر از همه چیز خسته ام. اون خیلی چیزها نمیدونه، حتی نمیدونه که باعث گریه های تنهاییم شده. نمیدونه اونه که باعث این پرده اشک توی چشمام شده. نمیدونه دلم از کارهاش میگیره. نمیدونه که من میدونم چشه. نمیدونه کنارشم چون نمیخوام پشتشو خالی کنم. نمیدونه خیلی دوسش دارم. اون نمیدونه ...
|
|||||||||||