|
سهشنبه 30 آبان 1391 :: 17:14 :: نويسنده : amma
دروغ نمی گم؛ چند روزه تو خودم هستم چند روزه که مثل همیشه نیستم، خندهام واقعی نیست. چند روزه از اینی که هستم بدم اومده راستشو بخوای چند روزه دلم شکسته. چند روزه به زحمت جلو اشکمو می گیرم. چند روزه از همه چیز سیرم. چند روزه هوای ابری شهر چنگ به دلم می اندازه. وقتی روحم کسله بدنم خواب الود میشه و الان چند روزه که خیلی زیاد می خوابم و جایی رو برای گردش کردن دوست ندارم. و چند روزه که غمی مثل کوه سنگینه تو قلبم که حتی نمی تونم برای کسی از اون بگم.اخه چند روزه حرف تو روی قلبم سنگینی می کنه که حتی نمی تونم از اون حتی با خودت حرف بزنم.حرفت برام خیلی سنگینه و هنوز نتونستم فراموشش کنم که حتی با زمزمه کردن هر روزه اون بیشتر و بیشتر فرو میره تو قلبم این خنجری که دسته اش در دست توست و حتی شاید خودت هم یادت نیاید اما دل من بد جوری از اون گرفته. موندم که چی درسته. من رو نمی تونید بیدار کنید دوستان چرا که خودم رو بخواب زدم. پس زحمت نکشید.
|
|||||||||||